۰ نفر
چهارشنبه ۸ دی ۱۳۹۵ - ۱۶:۵۷

۱- ما ظاهرا “نبرد قرن” زیاد داشته‌ایم . یک‌بار بازی ایران ـ استرالیا را چنین عنوانی گذاشتند و نیز در جام جهانی ۱۹۹۸ بازی ایران ـ امریکا را خیلی‌ها نبرد قرن نامیدند، غافل از آنکه در سال ۱۳۴۹ نیز بازی تاج تهران و هاپوئل اسراییل در فینال جام باشگاه‌های آسیا ” نبرد قرن” نام‌گذاری شده بود. همان فینال تاریخی دومین دوره جام باشگاه‌های آسیا که در بهار سال۱۳۴۹ مقارن با ۱۹۷۰میلادی به میزبانی تهران و حضور هفت کلوپ آسیایی برگزار شد؛ تیم‌های تاج ایران، هاپوئل اسراییل، بنگال غربی هند و هامنت من لبنان از منطقه غرب و سه تیم پلیس کره شمالی، مدان اندونزی و سلانگور مالزی (فینالیست دوره قبل) از منطقه شرق به تهران آمدند. تاج طبق قرعه در گروه اول با سلانگور و هامنت من هم‌گروه شد.

یادداشت| روزی که هاپوئل، سوکس شد!

ابراهیم افشار*

لابد میگویید این تیمهای قازان قورتکی دیگر چه تیمهاییاند که تا نیمهنهایی آسیا بالا آمدهاند؟ اما جایگاه فوتبال جنوب شرقی آسیا در آن سالها را دست کم نگیر . فوتبال  شرق آسیا، غول ابتدایی این قاره پیر بود و اولین تیمهای حضوریافته در جام جهانی نیز از همان جا سفر کردند. شما یادتان نیست که نسلهای پیشین ما چه ریاضتی جلوی پابرهنگان هندی و پاکستانی میکشیدند؟ آتش قدرت فوتبال آسیا ابتدا  از جنوب شرقی زبانه کشید و  آنگاه این ایران بود که قدرت فراقارهای خود را به اثبات رساند.

دومین دوره جام باشگاههای آسیا در حالی در تهران برگزار میشد که در دورهی قبلش پرسپولیس به عنوان نماینده ایران در گروهش حذف شده بود و فینالش را مکابی اسراییل و سلانگور مالزی برگزار کرده بودند. آن روزها آدمهای خوش ذوق برای جلب نظر تماشاگران، اتولهای “آریا و شاهین” را که محبوب جوانان بودند به صحنه آوردند. فدراسیون فوتبال ایران با همکاری سازمان تربیت بدنی در آستانه مسابقات، فرم ویژه توتو ( شرطبندی مسابقات) را منتشر کرد و در شعب بانک صادرات و گیشههای امجدیه فروخت. هر فرم ۲ ریال قیمت داشت و هر داوطلب پیشبینی باید ۲۰ ریال حق شرکت در شرطبندی را میپرداخت. جوایزی چون اتومبیلهای آریا و شاهین، چشم شرکتکنندگان را خیره کرده بود . انگار که حالا بخواهی مازراتی ببری!

تاج با اتکا به قدرت همین هواداران آتشین مزاجاش بود که ابتدا در مرحله گروهی، نمایندگان لبنان و مالزی را با ۳ گل درهم کوبید و راهی مرحله نیمهنهایی شد. لبنان را ۱۲ فروردین برد و آن یکی را در ۱۶ فروردین با هت تریک غلامحسین خان گلزن قهار جنوب . رایکوف نگذاشت آن سال هیچکس به سیزده بدر برود و سبزهای به آب دهد . او بسیاری از بازیکنان باسابقه تاج را کنار گذاشته بود که غولترینش اکبر افتخاری بود . رایکوف میگفت تو داری خون دماغ میشوی تو میدان و اکبر داشت لج میکرد که نخیر تمرینات تو مناسب حال ما نیست که خون دماغ میشویم. آبی ازت گرم نمیشود . رایکوف بازیکنی میخواست که ۹۰ دقیقه بدود و آخ نگوید . او در کنار اکبر ، قاضی شعار، مصطفوی، شرکا، منشیزاده و کیانیراد را هم خط زده بود و دست به دامان نفرات یدکی دراز کرده بود؛ از قبیل غلام وفاخواه از عقاب، برادران معینی (فریدون از پیکان و مسعود از بانک ملی) او از تیم رقیبش پرسپولیس نیز محمود خوردبین را به عاریت گرفته بود. همین محمود موطلایی که به نماینده لبنان هم گل زد و دست رایکف را گرفت.

۲- حالا باید تاج در مرحله بعد با تیم مدان اندونزی (نمایندهی اولین کشور آسیایی حاضر در جام جهانی) بازی میکرد. طفلان رایکوف فقط یک قدم دیگر اگر بردارند به فینال  میرسند . در امجدیه مردم کیپ تا کیپ نشستهاند . بیست هزار نفر آدم چشم انتظار، منتظر راهیابی تیمشان به فینالاند که در میانشان، بچه ای خردسال هم نشسته که پرسپولیسی است اما آمده تاج را تشویق کند (محمد مایلی کهن بعدها در مرگ منصور پورحیدری از همین بازیها به عنوان خاطراتی دلپذیر یاد میکند) هنوز سرخابیها آنقدر خرجشان را سوا نکرده بودند و پرسپولیسیها هم دوست داشتند که تاج ببرد. در چنینی شرایطی بود که مستر رایکوف ۱۱ ستارهاش را با این ترکیب به زمین  فرستاد: ناصر حجازی، منصور پورحیدری، اکبر کارگرجم، مهدی لواسانی، فریدون معینی، مسعود معینی، غلام وفاخواه، کارو حق وردیان، علی جباری، غلامحسین مظلومی، علیرضا حاج قاسم ( از این تعداد، سه نفرشان مردهاند و سه نفرشان در ینگه دنیا به سر میبرند و بقیه نیز چندان حال قابل تعریفی ندارند) تیم اندونزیایی یک گلر تیزچنگ دارد به نام” یودو” که رفلکسهایش آدم را یاد عزیز اصلی میاندازد . تنها اوست که با بسته نگه داشتن دروازهاش، تیمش را به این مرحله رسانده است . نیمه اول در سکوت و احتیاط میگذرد ، امجدیهنشینها خمیازه پشت خمیازه میکشند اما با شروع نیمه دوم رایکوف طبق معمول دست به تغییر میزند. جواد قراب جایگزین حاج قاسم است. مردی که یک دقیقه بعد  از ورودش به میدان، دروازه یودو را میگشاید و از چشمهای پر چین و چروک رایکوف، رضایت میبارد. ۲۰ دقیقه بعد غلامحسین مظلومی دومین گل تیمش و پنچمین گل خود در این مسابقات را به ثمر میرساند.

همهچیز دارد به خوبی و خوشی تمام میشود. یک برد ساده دوگله . راهیابی به فینال . اما در واپسین دقایق، نورافکنهای امجدیه ، بازی درمیآورد و قطع میشود. رایکوف را کارد بزنی خونش درنمیآید. مهمانها و بازرسان کنفدراسیون  میگویند که اگر برق سریع نیاید، بازی لغو میشود و نتیجه میسوزد . اما با روشنی دوباره نورافکنها دل مردم روشن میشود . آخرین سوت داور هندی در حد جغول بغول میچسبد. تاج به فینال میرسد.  اما داستان اصلی این است  که تیم “هامنت من” نماینده لبنان در آن یکی دیدار نیمهنهایی، تن به بازی با اسرائیلیها  نمیدهد و هاپوئل رژیم اشغالگر مفت مفت به فینال میرسد.

۲- چهارشنبه ۱۹ فروردین بود که تاج در مسابقه نیمهنهایی به مصاف با مدان اندونزی رفت،  تیمی قلدر و فیزیکی که میتوانست ۱۸۰ دقیقه بدود و آخ نگوید. آن روزها قدرت بدنی بازیکنان جنوب شرق آسیا باعث حسادت تمام رقیبان بود. سه روز قبلش خبر مصدومیت کارو حق وردیان در تمرینات تیم تاج، همه را خمار کرده بود . لحظهای که به رایکوف گفتند ستاره تیمت زانوش آب آورده، رنگش پرید و عالم بر سرش آوار شد. او که اعتقاد داشت بازی فیزیکی در برابر تیمهای گردن کلفت، بازیکن فیزیکی میطلبد، چنان از زخمی شدن کارو مغموم و درمانده شد که لیوان آبی که در دستش داشت را بر زمین کوبید و زیر لب به زمین و زمان فحش داد. او شتابان به دنبال پای مصدوم کارو رفت و از پزشک تیم خواست که هر طور شده پای او را تا روز مسابقه خوب کند اما گزارش پزشک تیم پس از معاینه پای مصدوم کارو ، ناامید کننده و یأسآور بود.

 

آن لحظه که پزشک گفت کارو بازی نیمه نهایی و فینال را از دست میدهد، چشمهای رایکوف لبریز از پوچی شد. وقتی همهچیز را در بنبست دید، تصمیم گرفت خود درمان پای کارو را به عهده بگیرد. ساعت ۶ بعد از ظهر بود که رایکوف از بازیکنان تیمش یکدانه شلنگ خواست. شیلنگ؟ بچهها گوشهایشان را تیز کردند. چی آقا ؟درست شنیدیم؟ شیلنگ؟ رایکوف برای صدمین بار داد زد “حوز!” میخوام. علی سلطون (کاپیتان جباری) با تعجب به رفقا گفت که شاید شلنگ به زبان یوگسلاوی معنای دیگری میدهد؟ شاید منظورش از شلنگ، دکتر باشد؟ حسین فرزامی از بقیه بهتر زبان میدانست . پرسید مسیو رایکوف! شلنگ یعنی دکتر!!؟ رایکوف باز داد زد”نه، شلنگ آب، من گفتم که HOSE میخوام “. فرزامی تکرار کرد : شلنگ آب یعنی؟ مسیو رایکوف! حال شما خوب؟ باز رایکوف داد زد که بله خوب. اما شلنگ میخوام . بچهها دویدند دنبال پرویزخان کوزهکنانی( سرپرست تیم)، پرویزخان آمد داخل غائله و گفت: مسیو رایکوف! شلنگ آب برای درمان زانوی کارو؟!!! منظورتان را نمیفهم. رایکف باز داد زد بله شلنگ آب، درست تشخیص دادی. شیلنگ آب. البته شلنگ فشار قوی میخوام .  پرویزخان باز فکر کرد که حال رایکوف خوب نیست و لابد سوتفاهم شده است. گفت مستر! شما چند لحظه استراحت کنید تا ببینم چه میکنم. اما رایکوف اسپند روی آتش بود. عین کودکی که از مادر شیر بطلبد او نیز منتظر یک فقره شلنگ آب فشار قوی بود و با هیچ زبانی و هیچ شکلاتی آرام نمیشد. همه زباندانها فکر کردند که لابد منظور مستر را نمیفهمند. دویدند مترجم باشگاه تاج را صدا کردند .  پرویز خان خطاب به مترجم گفت شاید منظور رایکوف از شلنگ، چیزی دیگری باشد. مثلا چاقو باشد، یا حتی دکتر باشد، ببین شلنگ به زبان یوگسلاوی چه میشود؟ مترجم گفت ما چنین کلمهای در زبان یوگسلاو نداریم . شاید همان شلنگ را میخواهند . پرویزخان گفت درمان زانوی بازیکن چه ربطی به شلنگ دارد ؟ کار به جایی رسید که مترجم تاج رفت سراغ کتاب ترجمه زبان یوگسلاو که آن تو بگردد . اما هرچه صفحاتش را ورق زد کلمهای به نام شلنگ پیدا نکرد. رایکوف همچنان داشت میغرید به خاطر یک شلنگ ناقابل و بازیکنان تیم مجبور شدند یک شلنگ پیدا کنند تا غرش مسیو قطع بشود . طفلی غلامحسین( مظلومی ) شلنگ آب را گرفت دستش و آورد برای رایکوف.

مستر یک نگاه سرسری به شیلنگ کرد و متلک انداخت که این فقط به درد خیس کردن باغچه میخورد که ! من شلنگ فشار قوی میخوام واسه درمان زانوی کارو! طفلی منصورخان (پورحیدری) زیر لبی غر زد که ” ای بابا حالا شلنگ فشار قوی از کجا پیدا کنیم؟” و پشت بندش خطاب به مربی گفت “مسیو رایکوف، آخه برای چی شلنگ؟”رایکوف نگاه به منصور کرد و گفت پسر! آب درمانی در فوتبال امروز عالم خیلی مهمه! شماها نمیدانید که فیزیوتراپی با شلنگ فشار قوی روی زانوی آسیبدیده چه معجزهای میکند.

آخرش نمیدانم کدام پدرآمرزیده بود که فکرش درست کار کرد و رفت زنگ زد آتشنشانی تهران و بچههای آتشنشان، ماشین آتشنشانی را آوردند زمین شماره دو  امجدیه و شلنگ آب فشار قویشان را کشیدند بیرون! رایکوف با ذوق و شوق آمد شلنگ آتشنشانها را گرفت دستش و اشاره داد که شیر آب را باز کنند. آتشفشان جوان گفت بهش بگید اگه قرار باشه شلنگ آب را باز کنیم، تمام این زمین را آب میگیرهها . علی جباری به عنوان کاپیتان تیم رفت جلو به مستر پیشنهاد داد که  اجازه بدید کارو را ببریم به تپههای عباس آباد .

در همان تپهها بود که کارو را بردند دراز کردند و مستر رایکوف شلنگ فشار قوی مخزن آب آتشنشانی را روی پای کارو گرفت . بچههای تاج شاخ درآورده بودند و همچون ندید بدیدها همبازیشان کارو را نگاه میکردند که داد و بیدادش رفته بود به هفت آسمون و وسط فریادهایش میگفت :” تورو خدا مسیو رایکوف ،از درد دارم میمیرم، تورو به خدا شلنگ آب رو ببندین”. آن لحظه گوش همه عالم و آدم کر بود. رایکوف غرید که “بچه ساکت باش ببینم چه خبره”. نیم ساعت بعد شلنگ آب قطع شد و کارو نفس راحتی کشید . حالا ستاره غیور رایکوف میتوانست دست مربیاش را بگیرد . زندهباد آتشنشانی و شلنگهایش.

۳- آن سال در فینال آسیا ﺗﺎﺝ ﺑﺎ ﺍﯾﻦ ﺗﺮﮐﯿﺐ ﺑﻪ ﻣﯿﺪﺍﻥ هاپوئل اسرائیل ﺁﻣﺪ: ﻧﺎﺻﺮ ﺣﺠﺎﺯﯼ، ﻣﻨﺼﻮﺭ ﭘﻮﺭﺣﯿﺪﺭﯼ، ﻣﻬﺪﯼ ﻟﻮﺍﺳﺎﻧﯽ، ﺍﮐﺒﺮ ﮐﺎﺭﮔﺮﺟﻢ، ﻣﺴﻌﻮﺩ ﻣﻌﯿﻨﯽ، ﮐﺎﺭﻭ ﺣﻖﻭﺭﺩﯾﺎﻥ، ﻓﺮﯾﺪﻭﻥ ﻣﻌﯿﻨﯽ، ﺟﻮﺍﺩ ﻗﺮﺍﺏ، ﻋﻠﯽ ﺟﺒﺎﺭﯼ (ﮐﺎﭘﯿﺘﺎﻥ ) ﻏﻼﻡ ﻭﻓﺎﻩﺧﻮﺍﻩ و ﻏﻼﻣﺤﺴﯿﻦ ﻣﻈﻠﻮﻣﯽ. ﻫﺎﭘﻮﺋﻞ غولی بود با۱۱ ﮔﻞ ﺯﺩﻩ ﻭ ﺑﺪﻭﻥ ﮔﻞ ﺧﻮﺭﺩﻩ که ﺑﻬﺘﺮﯾﻦ ﺧﻂ ﺣﻤﻠﻪ ﻭ ﺩﻓﺎﻉ ﺍﯾﻦ ﻣﺴﺎﺑﻘﺎﺕ ﺭﺍ یدک میکشید . آنﻫﺎ ﺩﺭ ﻧﯿﻤﻪ ﺍﻭﻝ ﭼﻨﺪ ﺑﺎﺭ ﺑﻪ سمت ﺩﺭﻭﺍﺯﻩ ﺗﺎﺝ ﺣﻤﻠﻪ ﮐﺮﺩند ﺍﻣﺎ نتوانستند از سیم خاردار ﭘﻮﺭﺣﯿﺪﺭﯼ ﻭ ﮐﺎﺭﮔﺮﺟﻢ بگذرند . هیچ ﺗﻮﭘﯽ ﺍﺯ ﺧﻂ ﺩﺭﻭﺍﺯﻩﻫﺎ ﻋﺒﻮﺭ نکرد. در ﺩﻗﯿﻘﻪ ۷۰ بود که تماشاگران دوبامبی بر سرشان کوبیدند . روی ﺍﺭﺳﺎﻝ یک ﮐﺮﻧﺮ به سمت دروازه حجازی، “ﺧﺎﺯﻭﻡ” ﺑﺎﺯﯾﮑﻦ ﻫﺎﭘﻮﺋﻞ ﺑﺎ  ﺿﺮﺑﻪ ﺳﺮ ﺩﺭﻭﺍﺯﻩ ﺗﺎﺝ ﺑﺎﺯ کرده بود و واویلا در سکوها راه افتاد. ﺭﺍﯾﮑﻮﻑ که دید طلا از مشتش افتاده، ﺩﺳﺖ ﺑﻪ ﯾﮏ ﺗﻐﯿﯿﺮ ﺑﺰﺭﮒ و ریسکآمیز زد” سلطان ﻋﻠﯽ ﺟﺒﺎﺭﯼ ﺍﺯ ﺯﻣﯿﻦ ﺧﺎﺭﺝ ﻭ ﻣﻬﺪﯼ ﺣﺎﺝ ﻣﺤﻤﺪ وارد “. چه کسی باور میکند جنگجوی آبیها از ترکیب خارج شود و بازیکن شیرخواره نوجوانی به ترکیبش وارد شود که هنوز برای بازیهای بزرگ پرورده نشده بود؟ خیلیها آن روز گفتند مگر مستر رایکوف دیوانه شده؟ اما او ایمان داشت که پتانسیل جوانان در همه جای جهان غوغا میکند و ناجی میشود . همچنان که قبلش از قدرت جوانی حجازی و مظلومی جواب گرفته بود و بعدها از روشن گرفت.

ﺗﮑﻨﯿﮏ اعلای حاجی مورد نیاز رایکوف و بچههایش بود. اما چون شماره پیراهن بازیکن تازه وارد یازده بود، داور هندی یک کمی غر زد که این بازیکن با شماره شانزده معرفی شده و نمیتواند با یازده بازی کند. چند دقیقهای وقفه ایجاد شد و بالاخره خرش از پل گذشت و بازیکن باتکنیک وارد میدان شد. همان بازیکن کوچک اندامی که ﺩﺭ ﯾﮏ ﺻﺤﻨﻪ، با دریبل ریز ﮐﺎﭘﯿﺘﺎﻥ ﻫﺎﭘﻮﺋﻞ، ﯾﮏ ﺿﺮﺑﻪ ﮐﺮﻧﺮ گرفت و خودش هم پشتش وایستاد که ﺍﺭﺳﺎلش  کند . یک ارسال ﺯﯾﺒﺎ ﻭ ﮐﺎﺕﺩﺍﺭ ﺭﻭﯼ ﺩﺭﻭﺍﺯﻩ حریف. درست همانجا که ﻏﻼﻡ (ﻭﻓﺎﺧﻮﺍﻩ) کمین کرده بود. اسلوموشن این صحنه را هزار بار هم در ذهنت مجسم کنی خسته نمیشوی. غلام ﺑﺮﺍﯼ ﺿﺮﺑﻪ ﺳﺮ ﺑﻠﻨﺪ میشود. ﺿﺮﺑﻪﺍش ﻣﺤﮑﻢ ﻭ جانانه است . توپ میچرخد و میچرخد و میچرخد و در دروازه هاپوئل آرام میگیرد. حالا مردم، امجدیه را روی سرشان میگذارند. نتیجه ۱-۱  به وقت اضافه میکشد . بازی به سمت خشونت پیش میرود. فرصتهای تاجیها یکی یکی هدر میرفت و مردم در خانهها گوششان را چسبانده بودند به رادیو ترانزیستیوریهایی که صدای روشنزاده به طور مستقیم از توش زبانه میکشید. تماشاچیها پاهایشان را چنان محکم به ستونهای امجدیه میکوبند که انگاری ورزشگاه تبدیل به یک پادگان نظامی شده است . سر همین داد و قالهاست که یک کاشته مفتکی از فول خشونتبار ﻣﺪﺍﻓﻊ ﻫﺎﭘﻮﺋﻞ به دست میآید. ﺩﻗﯿﻘﻪ ۹۲ است. ﻣﻨﺼﻮﺭ پشت توپ ایستاده است و ﺿﺮﺑﻪاش ﺭﺍ در نهایت وسواس میزند. ﺗﻮﭖ ﺍﺯ ﻓﺮﺍﺯ ﺳﺮ ﺗﺎﺟﯽﻫﺎ ﻭ ﺍﺳﺮﺍﺋﯿلیﻫﺎ میگذرد و میگذرد و ناگهان در آن شلوغیها به مردی میرسد که هیچکس باور ندارد در مناسبترین وقت عالم آنجا حاضر به یراق باشد. ﻣﺴﻌﻮﺩ ﻣﻌﯿﻨﯽ ﻣﺪﺍﻓﻊ تاج که ﺟﻠﻮ ﮐﺸﯿﺪﻩ، با خاطر جمعی ﺗﻮﭖ ﺭﺍ گل میکند. توپ میرود و ﺑﻪ ﺗﻮﺭ ﻣﯽﭼﺴﺒﺪ.

امجدیه را دیگر نمیتوان مهار کرد. رایکوف در رختکن به مسعود گفته بود که هر وقت کرنر شد تو جلو برو.  حالا او زننده ﺗﺎﺭﯾﺨﯽﺗﺮﯾﻦ ﮔﻞ عمرش بود . مردی که منتظر سوت آخر بود تا برود از گردن رایکوف آویزان شود. تهران میترکد از خوشی و سه روز بعد از این چهارشنبه داغ و شیرین ، جلد کاهی کیهان ورزشی نمای درشتی از صورت مسعود است که در آغوش رایکوف همچون کودکی که مادرش را گم کرده باشد میگرید. او در دقایقی بسیار کشدار بیش از ۵ دقیقه در آغوش مستر گریست . آنقدر گریه کرد تا نفساش گرفت. تصویر معینی زننده گل فینال که در آغوش رایکوف اشک میریزد با عنوان« اشک مقدس پیروزی» روی جلد کیهان ورزشی رفت و مجله را روی هوا بردند .

۴- آن روزها برخی از مفسرین، این دیدار را  ” نبرد قرن” نامیده بودند . زخمهای جنگ شش روزه عرب و اسرائیل در سال ۱۹۶۷ هنوز در دل مسلمین جهان التیام نیافته بود . در دقیقه ۷۵ شوت علیرضا حاج قاسم که با اختلاف کمی از بالای دروازه اسرائیل گذشت چنان تماشاگران امجدیه را سر ذوق آورد که فریاد زدند: ” موشه موشه دایان- فرزند چهارپایان”. بعدها زندگینامهنویسی در نگارش خاطرات اسدالله لاجوردی نوشت که:

– “روز اول مسابقات، دور تا دور استادیوم، پرچم کشورهای حاضر در سومین دوره جام باشگاههای آسیا را جا به جا نصب کرده بودند. چند نفر از اعضای هیئتها در چهارگوشه استادیوم بین تماشاگران نشسته بودند. آنها داخل آبپاشها بنزین ریخته و با خودشان به استادیوم برده بودند. آنها یکی یکی از سر جایشان بلند شدند و به طرف پرچمهای اسرائیل رفتند و در فرصتی مناسب به روی آنها بنزین پاشیدند و با فندک آتش زدند. نیروهای سرتیپ طاهری، وقتی قضیه را فهمیدند که دوستان اسدالله همه پرچمهای اسرائیل را آتش زده و بدون اینکه کسی متوجه شود، از استادیوم خارج شده بودند. عدهای از تماشاگران هم یک چشمشان را با چشمبند بسته بودند و ادا درمی آوردند تا موشهدایان وزیر جنگ اسرائیل را به سخره بگیرند. آنها با هم میخواندند: “موشهدایان به من گفت، چی گفت؟ درِ گوشِ من گفت، چی گفت؟ با ترس و لرز گفت، چی گفت؟- من از ایران میترسم، من از ایران میترسم”

۵-  حالا با یادآوری آن روزها میتوان جای سه نفر را خالی کرد. ناصر و منصور که رفتهاند و اکبر کارگرجم که معلوم نیست در کجای این شهر غبارآلود در اوج تنهایی نفس میکشد . اکبر طفلی که این روزها در اوج غم زندگی میکند بارها پشت ناصر ایستاد . هر وقت ناصر برای توپی جست، کارگرجم بیدرنگ پشت او ایستاد تا از دروازه بدون محافظ پاسداری کند. همین سیم خاردار فوتبال ایران بود که سهبار حجازی را نجات داد؛ یک بار در جام باشگاهای آسیا در برابر هاپوئل، یکبار دیگر در برابر کره شمالی در پیونگ یانگ و بار آخر در برابر اسرائیل در جام ملتها . اکبر در بازی با هاپوئل، توپی را که مهاجم اسرائیل به گوشهی چپ دروازه ایران فرستاده و همان توپ پس از برخورد به دستهای حجازی راه دروازه را پیش گرفته بود عین شیر از گوشهی دروازه  بیرون کشید.

منصورخان هم بعدها اعتراف کرد که اولینبار با فوت کوزهگری مربیگری در زمان رایکوف آشنا شده است. همان بازیهای جام باشگاههای آسیا که رایکوف طفلی هم مربی بود، هم بدنساز و هم پدر و مادر بچهها . مستر در روز بازی فینال با هاپوئل اسرائیل، کاری کرد که همه قورخیدند. در حالیکه فکر میکردند در روز بازی فینال فقط اندکی صبح تمرین سبک بکنند و آماده بازی شوند، آن روز یکی از محکمترین و سنگینترین تمرینات تیمش را پی گرفت. بچه ها از نفس افتادند و رفتند استراحت، اما وقتی که بازی در فینال به وقت اضافه کشیده شد تازه فهمیدند حیله و شگرد مستر رایکوف برای چه بوده است. تیم تاج، تازه در وقت های اضافی بود که صاحب ریههای نو شد و راه افتاد. آن روزها  اصطلاح “من تو من” تازه به فوتبال ما وارد شده بود اما خیلیها مفهومش را نمیدانستند.

رایکوف در فینال به منصور گفت که یار گوش چپ حریف به هر طرفی که رفت تو هم باید با او “من تو من” باشی. و منصور با همین بستن یار مقابل، رایکوف را سربلند کرد. مهار” بوربا” گوش چپ سریع و زهردار هاپوئل آسان نبود. این تنها شگردهای رایکوف در آن بازیها نبود. آن روزها طفلی جانانپور مسئول اردوی تیم تاج بود. شب بازی فینال با هاپوئل، رایکوف طبق عادت همیشگی در شب قبل از بازی، تیم را جمع کرده بود و گفته بود که بیایید دستهجمعی برویم قدم بزنیم و برگردیم. مستر همانجا به جانانپور گفته بود که اگر فردا ما ببریم من میآیم وسط زمین و میرقصم . مردمی که بعد از اتمام بازی فینال، رقص حماسی مرد شنگول یوگسلاو را میدیدند نمیدانستند که او آنقدر خسته هست که حال ترقص ندارد اما میخواهد روی قولش بماند. هیچکس باور نمیکرد که آن مستر سنگین و رنگین دارد وسط زمین  میرقصد. شب بعد از بازی نیمهنهایی، بچهها رفتند هتل روزولت نزدیک امجدیه اسکان یافتند. اما صبح ساعت ۸ که بیدار شدند دیدند مردم دسته دسته در حال رفتن به امجدیهاند. یک ساعت بعدش دیدند که همان مردم هم شان دارند برم گردند ، آن هم در حالی که بازی ساعت ۴ عصر است، پرس و جو که کردند فهمیدند که ورزشگاه از صبح علی الطلوع پر شده است و جای سوزن انداختن نیست. آن روز بسیاری از تماشاگران سفرههای نهار خود را هم به استادیوم آورده بودند. و شب بعد از فینال که منصور با مدال طلا رفت خانه، با نوزاد تازه از راه رسیه اش که عسل نام گذاشته بود کلی بازی کرد. بازی پدر و دختری، مزه بهشت میداد.

شب فینال مشتلقها یکی دوتا نبود. از بلندگوی امجدیه خبر رسید که فوتبالیستهای محرومشده( از جمله عزیز اصلی) بخشیده شدند و مردم هرهر و کرکر راه انداختد . همان شب طباطبایی گوینده امجدیه در تب و تاب پیروزی تاجیها از بلندگو اعلام کرد که “… توجه فرمایید توجه فرمایید: فوتبال ایران به زودی پروفشیونلی(حرفهای) خواهد شد” و چند هفته بعد ویگن خواننده، آوازی شیرین برای بچهها خواند با شعری از ایرج جنتی عطایی در ستایش یک جام طلایی که “… یازده مرد جوون… واسه بازی میان میدون… دو دروازه با یه زمین … ای بچهها گل بزنین… بچهها متشکریم، بچهها متشکریم “.

*روزنامهنگار

برچسب‌ها

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
3 + 6 =
Topic[id:62, title:اخبار-قدیمی] - __ [] __
Topic[id:62, title:اخبار-قدیمی] - __ [] __
Topic[id:62, title:اخبار-قدیمی] - __ [] __
Topic[id:62, title:اخبار-قدیمی] - __ [] __

آخرین عناوین

Topic[id:62, title:اخبار-قدیمی] - __ [] __
Topic[id:62, title:اخبار-قدیمی] - __ [] __

ویدیو

Topic[id:62, title:اخبار-قدیمی] - __ [] __
Topic[id:62, title:اخبار-قدیمی] - __ [] __

پربازدیدترین