کد مطلب: ۲۲۲۶۴۰
تعداد کل نظرات: ۸ نظر
تاریخ انتشار: دوشنبه ۱۴ مرداد ۱۳۹۸ - ۱۳:۵۲
مزدک میرزایی بعد از پشت سر گذاشتن دوره آموزشی تا ده روز دیگر جلو دوربین شبکه ایران‌اینترنشنال می رود.

به گزارش خبرورزشی و به نقل از انتخاب، مهاجرت مزدک میرزایی به کشور انگلیس در طول روزهای اخیر با واکنش های بسیاری مواجه شده است.

حال خبر می‌رسد که  مجوز کار این مجری صادر شده و بعد از گذراندن دوره آموزشی تا ده روز دیگر جلو دوربین ایران‌اینترنشنال می رود.

نظر مخاطبان
انتشار یافته: ۸
در انتظار بررسی: ۰
غیر قابل انتشار: ۲
زینب
|
Iran, Islamic Republic of
|
۱۴:۲۱ - ۱۳۹۸/۰۵/۱۴
4
34
عاقبت بخیرگردید {...}
پاسخ ها
ناشناس
| Iran, Islamic Republic of |
۱۴:۳۹ - ۱۳۹۸/۰۵/۱۴
8
20
بمونه ایران توسط مافیا ،کیسه کش ها تهدید بشه
پرسپولیس آث میلان ایتالیا
|
Iran, Islamic Republic of
|
۱۴:۴۷ - ۱۳۹۸/۰۵/۱۴
3
27
مبارکت باشه مزدک میرزایی عزیز ان شاء الله موفق و سربلند باشی.
چادولی
|
Iran, Islamic Republic of
|
۱۴:۵۰ - ۱۳۹۸/۰۵/۱۴
1
15
کمی طولانیه ولی ارزش خوندنشو دارع
روزی طلبه جوانی که در زمان شاه عباس در اصفهان درس می خواند نزد شیخ بهایی آمد و گفت: من دیگر از درس خواندن خسته شده ام و می خواهم دنبال تجارت و کار و کاسبی بروم چون درس خواندن برای آدم، آب و نان نمی شود و کسی از طلبگی به جایی نمی رسد و به جز بی پولی و حسرت، عایدی ندارد.
شیخ گفت: بسیار خب! حالا که می روی حرفی نیست. فعلا این قطعه سنگ را بگیر و به نانوایی برو چند عدد نان بیاور با هم غذایی بخوریم و بعد هر کجا می خواهی برو، من مانع کسب و کار و تجارتت نمی شوم. جوان با حیرت و تردید، سنگ را گرفت و به نانوایی رفت و سنگ را به نانوا داد تا نان بگیرد ولی نانوا او را مسخره نمود و از مغازه بیرون کرد.
پسر جوان با ناراحتی پیش شیخ بهایی برگشت و گفت: مرا مسخره کرده ای؟
نانوا نان را نداد هیچ، جلوی مردم مرا مسخره کرد و به ریش من هم خندید.
شیخ گفت: اشکالی ندارد . پس به بازار علوفه فروشان برو و بگو این سنگ خیلی با ارزش است سعی کن با آن قدری علوفه و کاه و جو برای اسب هایمان بخری. او دوباره به بازار رفت تا علوفه بخرد ولی آن ها نیز چیزی به او ندادند و به او خندیدند. جوان که دیگر خیلی ناراحت شده بود نزد شیخ آمد و ماجرا را تعریف کرد. شیخ بهایی گفت: خیلی ناراحت نباش. حالا این سنگ را بردار و به بازار صرافان و زرگران ببر و به فلان دکان برو و بگو این سنگ را گرو بردار و در ازای آن، صد سکه به من قرض بده که اکنون نیاز دارم. طلبه جوان گفت: با این سنگ، نان و علوفه ندادند، چگونه زرگران بابت آن پول می دهند؟ شیخ گفت: امتحان آن که ضرر ندارد. طلبه جوان با این ناراحت بود، ولی با بی میلی و به احترام شیخ به بازار صرافان و جواهرفروشان رفت و به همان دکانی که شیخ گفته بود و گفت: این سنگ را در مقابل سد سکه به امانت نزد تو می سپارم. مرد زرگر نگاهی به سنگ کرد و با تعجب، نگاهی به پسر جوان انداخت و به او گفت: قدری بنشین تا پولت را حاضر کنم. سپس شاگرد خود را صدا زد و در گوش او چیزی گفت و شاگرد از مغازه بیرون رفت. پس از مدتی کمی شاگرد با دو مامور به کان بازگشت.
ماموران پسرجوان را گرفتند و می خواستند او را با خود ببرد. او با تعجب گفت: مگر من چه کرده ام؟ مرد زرگر گفت: می دانی این سنگ چیست و چقدر می ارزد؟
پسر گفت: نه، مگر چقدر می ارزد؟
زرگر گفت: ارزش این گوهر، بیش از ده هزار سکه است. راستش را بگو، تو در تمام عمر خود حتی هزار سکه را یک جا ندیده ای، چنین سنگ گران قیمتی را از کجا آورده ای؟ پسر جوان که از تعجب زبانش بند آمده بود و فکر نمی کرد سنگی که به نانوا با آن نان هم نداده بود این مقدار ارزش هم داشته باشد با من و من و لکنت زبان گفت: به خدا من دزدی نکرده ام. من با شیخ بهایی نشسته بودم که او این سنگ را به من داد تا برای وام گرفتن به این جا بیاورم. اگر باور نمی کنید با من به مدرسه بیایید تا به نزد شیخ برویم.
ماموران پسر جوان را با ناباوری گرفتند و نزد شیخ بهایی آوردند. ماموران پس از ادای احترام به شیخ بهایی، قضیه مرد جوان را به او گفتند. او ماموران را مرخص کرد و گفت: آری این مرد راست می گوید. من این سنگ قیمتی را به او داده بودم تا گرو گذاشته، برایم قدری پول نقد بگیرد. پس از رفتن ماموران، طلبه جوان با شگفتی و خنده گفت: ای شیخ! قضیه چیست؟ امروز با این سنگ، عجب بلاهایی سر من آمده است! مگر این سنگ چیست که با آن کاه و جو ندادند ولی مرد صراف بابت آن ده هزار سکه می پردازد.
شیخ بهایی گفت: مرد جوان! این سنگ قیمتی که می بینی، گوهر شب چراغ است و این گوهر کمیاب، در شب تاریک چون چراغ می درخشد و نور می دهد. همان طور که دیدی، قدر زر را زرگر می شناسد و قدر گوهر را گوهری می داند. نانوا و قصاب، تفاوت بین سنگ و گوهر را تشخیص نمی دهند و همگان ارزش آن را نمی دانند. وضع ما هم همین طور است. ارزش علم و عالم را انسان های عاقل و فرزانه می دانند
فرهاد
|
Iran, Islamic Republic of
|
۱۹:۰۶ - ۱۳۹۸/۰۵/۱۴
2
8
خوشا به سعادتش
محمد از اندیمشک(خوزستان)
|
Iran, Islamic Republic of
|
۰۶:۱۳ - ۱۳۹۸/۰۵/۱۵
6
4
به نظر بنده،سرنوشت خوشی در انتظارش نخواهد بود و مطمئنا تا چند وقت دیگه خودش متوجه خواهد شد که با رفتن از مملکت و کار در خارج از ایران از چشم و قلب مردم خارج میشه و دیگه اون محبوبیت و ارزش قبل رو بین ایرانیها نخواهد داشت.
به هر حال حیف شد که یکی از مجریان خوب و با استعداد رو از دست دادیم!
رایان زارع
|
Iran, Islamic Republic of
|
۱۷:۳۲ - ۱۳۹۸/۰۵/۱۵
0
4
انشالله اقا مزدک مثل همیشه موفق باشند.. هر حا باشند دوستش دلریم
عبود
|
Iran, Islamic Republic of
|
۲۳:۴۸ - ۱۳۹۸/۰۵/۱۵
0
0
آقا چادولی ببخشید اشتباها منفی دادم
ارسال نظر
* نام:
ایمیل:
* نظر:
آخرین عناوین
عناوین برتر