شادروان صدرالدین الهی (۱۴۰۰-۱۳۱۱) از نویسندگان و روزنامهنگاران برجسته، نقش مهمی در تحول علمی روزنامهنگاری به خصوص روزنامهنگاری ورزشی داشت. الهی با همراهی کاظم گیلانپور در ایجاد مجله کیهان ورزشی از چهرههای موثر بود.
اوج روزنامهنگاری الهی همزمان با اوج شهرت و محبوبیت غلامرضا تختی، ستاره بزرگ و قهرمان بینظیر کشتی ایران است.
خاطراتی از صدرالدین الهی درباره مرگ و زندگی غلامرضا تختی بخوانید که اولین بار در سال ۱۳۹۸ به مناسبت ۸۹ سالگی تولد تختی منتشر شد.

دل شیر خون شده بود
من در روز مرگ او در پاریس بودم و کار تحقیقی رساله فوق دکترای خودم را در دانشسرای عالی ورزش فرانسه انجام میدادم. در همان زمان یادداشتهایی در باره «ورزش روز» برای کیهان ورزشی می فرستادم و با دُری، سردبیر کیهان ورزشی در تماس دائم بودیم. دُری در موارد خیلی حساس و یا پراهمیت با وجود آنکه تلفن به آسانی امروز نبود از من میپرسید و گاه کمک میخواست. آن روز که تلفن زنگ زد و او با دستپاچگی و بلاتکلیفی گفت «فلانی، تختی رفت و شهر شلوغ است»! باورنکردنی بود. پرسیدم چه شده؟ گفت: والله میگویند خودکشی کرده. در یک هتل درحالی که خانهاش در همان نزدیکی هتل است و هیچکس نمیداند که او چرا با یک ساک دستی رفته و در اتاق هتل مانده و بعد هم خودکشی کرده. نمیدانم چکار کنم! تیتر چه بزنیم؟ یک چیزی بگو و برای هفته بعد که اطلاعات بیشتری پیدا شد چیزی بنویس.
در کار تیتر کیهان ورزشی ما همیشه با هم مشورت میکردیم و تیترهای کیهان ورزشی از نوع دیگری بود. گفتم تیتر بزن «دل شیر خون شده بود». گوشی را گذاشت و من مبهوت جای خود ماندم. بعد شنیدم تیتر دل شیر خون شده بود برای او اسباب دردسر شده است. برای خود من آن تیتر معنای خود را داشت. با این قهرمان محبوب و متواضع، بیش از ده، دوازه سال نشست و برخاست داشتم. همسفر بودیم و او همیشه مرا «آقا الهی» خطاب میکرد؛ همچنانکه بلور، مربیاش را و یا هر کس دیگری را که کمی محترم میداشت. خبر به سرعت فراگیر شد و گفتند که تشییع جنازه او چنان جمعیتی را بهدنبال داشت که کمتر نظیری برایش دیده شده بود. من نشستم و خود مقالهای را با این عنوان «حیف که پهلوان قهرمان نبود» نوشتم و به تهران تلگراف کردم، که البته آن مقاله هرگز روی چاپ به خود ندید. چون گفته شده بود که در باره تختی دیگر چیزی نوشته نشود.
صندوق اعانات به گردن تختی

بعد از مسابقات قهرمانی جهان در تولیدو (۱۹۶۶) که در حقیقت آخرین حضور تختی در مسابقات جهانی بود، تختی مورد بیمحبتی رهبران ورزش قرارگرفت، چرا که شایع بود و دروغ هم نبود که او با ملیون و جبهه ملی رفتوآمدهای بسیار داشت و جز این سعی خود او این بود که هر چه بیشتر با مردم باشد. همسنوسالها و جوانتر از من به یاد دارند که بعد از زلزله بویینزهرا بروبچههای کیهان ورزشی و روزنامه کیهان از او خواستند که برای زلزلهزدگان کمک جمع کند. تختی قبول کرد و قرار شد اینکار از پارک ساعی در خیابان پهلوی شروع شود و تختی پیاده و صندوق به گردن راه بیافتد و این راهپیمایی را در تالار کیهان در خیابان فردوسی تمام کند. نزدیکیهای ساعت ۱۲ ظهر شهر بههم خورده و هر کس هر جا بود و هر چه داشت برداشته و به سر راه تختی شتافت. صندوق گردن او پر شده بود از پول و زنها گوشواره و گردنبند و انگشترهای خود را به صندوق اعانه میریختند. تختی وقتی به کیهان رسید مظهر جوانمردی و حمایت از زلزلهزدگان دشت قزوین بود و آنچه تحویل مسئولان راهپیمایی آن روز داد با مهر و باور هزاران زن و مرد بود. من این را خوب به خاطر دارم، خوب.

ما اینجوری ریش نمیتراشیم
فشار پنهان و آشکار به زندگی پهلوان شروع شده بود. مردم میدانستند که کمکهای سازمانهای دولتی که بهطور غیررسمی و به دستور شاه و اطرافیانش به قهرمانان میشد تا غم نان نداشته باشند در مورد تختی هر روز کم و کمتر میشد. دوستان نزدیک که به مناعت طبع و بلندنظریهای او آشنا بودند میگفتند او این فشارها را میدید اما شکایتی بر لب پهلوان نبود. از سوی دیگر همه آنها که پهلوان جوانمرد را از نزدیک میشناختند در پی چاره بودند تا شاید گرهی از کار او بگشایند. در این میان کیهان ورزشی تنها راه پیوند میان قهرمانان و مردم بود و به این جهت روزی یکی از دوستان کیهان ورزشی به سراغ دُری آمد و پیشنهادی آورد. پیشنهاد این بود که نماینده تیغ صورتتراشی «ناست» آمده که در صورتی که تختی موافقت کند عکسی از او در حال ریشتراشیدن با تیغ ناست بگیرد و روی بدنه اتوبوسها و تابلوهای اعلانات بزنند و در اعلانات سینمایی و روزنامهها جا بدهند به جای اعلانی که رستم را با آن ریش دوشقه نشان میداد و با شعار «ناست سوسمارنشان هی میتراشد... هی میتراشد». به مضمون اینکه حالا پهلوانی چون تختی که رستم زمانه است با تیغ ناست صورت خود را میتراشد. صاحب اعلان به پول آنزمان ۵۰۰هزار تومان به تختی میداد. پول خوبی بود و میشد دوسه تا آپارتمان خرید و از دلهره اجارهنشینی رهایی یافت. مشورتی شد و قرار شد روزی تختی دعوت شود که در اتاق دفتر خانم حمیدی، منشی دکتر مصباحزاده با صاحب اعلان و واسطه در اینباره با هم صحبت کنند و به توافق برسند. آن روز آمد. من سر کارم بودم. البته تختی اصلا نمیدانست که چه طرحی در کار است. سر ساعت قرار صاحب آگهی آمد. دُری آنها را به اتاق هدایت کرد و برگشت، خوشحال از اینکه طرفین مشغول مذاکره اند. یک ربع بعد تختی آمد توی محوطه تحریریه کیهان ورزشی. برافروخته و پریشان. بلند شدیم، تعارفش کردیم که بنشیند، چای بنوشد. قبول نکرد. همانطور سرپا ایستاد. با همان لحن ساده پهلوانانهاش گفت:
ما مرخص میشیم. لطفا ما رو دیگه واسه اینجور کارها خبر نکنین. به این آقام بگین ما اینجوری ریش نمیتراشیم.
و دُری از همه ما بیشتر خجالت کشید چون باعث دعوت آن جلسه او بود.

اصطلاح جهانپهلوان از کجا آمد؟
سیاوش کسرایی از روزگار جوانی رفیق صمیمی و پرجوش و خروش ما بود. یک روز آمد به دفتر کیهان ورزشی که فلانی من و سایه میخواهیم فردا شب بیاییم تا در تالار پارک شهر که تقریبا استادیوم سرپوشیده آنروز بود بنشینیم و کشتی تختی را تماشا کنیم. من میدانستم سیاوش اهل کشتی و ورزش نیست، اما این را هم میدانستم که سایه به کشتی پهلوانی و سنتهای آن علاقمند است. یادم نیست که اصلا چه مسابقهای در جریان بود. اما خوب به خاطر دارم که به خاطر ریشِ هنوزسفیدنشده من، مسئولان کشتی پذیرفتند که سه تا جای خوب در سالن برایمان بگذارند. سر ساعت رفتیم و وقتی تختی روی تشک ظاهر شد غوغایی برخاست. مردم چنان برای پهلوان دست میزدند که پنداری فرشتهای از آسمان فرود آمده است. تختی کشتی گرفت. سایه با سکوت و حوصله تماشا میکرد، اما سیاوش با مردم همصدا بود و بالا و پایین میپرید. دو روز بعد سیاوش شعر تازهاش را برایم خواند. در همان مصرع اول کلمه «جهان پهلوان» را به کار برده و این لقب روی تختی ماند:
جهان پهلوانا صفای تو باد | دل دردمندان سرای تو باد
به تو آفرین کسان پایدار | دعای عزیزان ترا یادگار
نبودی تو و هیچ امیدی نبود | شبان سیه را سپیدی نبود
ز تو دل فروغ جوانی گرفت | سرودم ره پهلوانی گرفت
* از کتاب چهل کلید سیاوش کسرایی
شاید ندیده باشید: تورق تاریخ| اولین بازی در ورزشگاه امجدیه؛ ۹۰ سال پیش! +عکس


