برکناری ریکاردو ساپینتو از سرمربیگری استقلال نه یک تصمیم غافلگیرکننده، که حلقهای دیگر از زنجیرهای آشنا بود؛ زنجیرهای که سالهاست نیمکت این باشگاه را به میدان آزمون و خطا تبدیل کرده است.
ساپینتو با کارنامهای که از منظر نتایج داخلی قابل دفاع بود، استقلال را ترک میکند؛ مردی که حذف از رقابتهای سطح دوم آسیا را پایان راه نمیدانست و بر ثبات نسبی تیم در لیگ و جام حذفی تأکید داشت. اما مسئله در استقلال، صرفاً «نتیجه» نیست؛ مسئله، غیاب یک راهبرد پایدار مدیریتی است. در چنین ساختاری، حتی نتایج قابل قبول نیز ضمانتی برای تداوم نیستند.
نیمکت استقلال در سالهای اخیر بیش از آنکه صحنه اجرای یک پروژه فنی بلندمدت باشد، به ویترینی از تصمیمهای مقطعی بدل شده است. پیش از ساپینتو، مجتبی جباری با وجود کسب جام، نتوانست اعتماد بلندمدت مدیریت را جلب کند؛ پیشتر بوژوویچ آمد و بیآنکه فرصت تثبیت بیابد، رفت. سهراب بختیاریزاده نیز تجربهای مشابه داشت و پیش از او موسیمانه در چرخهای تکراری، بدون اثرگذاری پایدار کنار رفت. حتی پروژهای که قرار بود با جواد نکونام به ثبات چندساله برسد، پیش از آنکه به بلوغ برسد، متوقف شد.
تحلیل این رفتوآمدهای پیدرپی نشان میدهد استقلال با «بحران افق» مواجه است: باشگاهی که اهداف کوتاهمدت را جایگزین برنامهریزی بلندمدت کرده و در نتیجه، هر ناکامی مقطعی به تغییر کادر فنی میانجامد. این الگو نهتنها هزینههای مالی و روانی را افزایش میدهد، بلکه هویت فنی تیم را نیز دچار نوسان دائمی میکند. بازیکن، هوادار و حتی مدیر، در فضایی زندگی میکنند که افق آن از چند ماه فراتر نمیرود.
در فوتبال حرفهای، ثبات مدیریتی پیششرط موفقیت است؛ اما در استقلال، «تغییر» به رویه بدل شده است. باشگاهی که هر فصل از نو آغاز میکند، عملاً فرصت ساختن را از خود میگیرد. نتیجه چنین چرخهای روشن است: تیمی که به ندرت موفقیت و رستگاری را تجربه میکند.
برکناری ساپینتو، بیش از آنکه پایان یک همکاری باشد، نشانهای دیگر از همان معادله قدیمی است: در استقلال، مسئله اصلی روی نیمکت نیست؛ ماجرا، پشت نیمکت است. تا زمانی که تصمیمسازیها از منطق پروژهای و بلندمدت تبعیت نکند، نامها تغییر میکنند، اما سرنوشت تغییر نخواهد کرد.
راستی؛ سرنوشت یک نام بزرگ دیگر هم در استقلال، همچنان نامعلوم است: استاد بزرگ سیدورف!
در همین ارتباط: همه گزینههای جانشینی ساپینتو در استقلال؛ از پیروز و رحمتی تا نکونام


