دوباره نام آمریکا با فوتبال گره خورده و این برای نسلی که موهایش را در حسرت آن ظهرهای داغ دههی هفتاد سفید کرده، فقط یک «خبرِ ورزشی» نیست؛ یک «فلاشبک» ترسناک است. انگار دوباره قرار است به همان قربانگاه بزرگ برگردیم؛ به جایی که فوتبال، قلب تپندهاش را در آنجا جا گذاشت.
جام جهانی ۱۹۹۴ برای ما فقط یک تورنمنت نبود؛ آیین وداع با معصومیت فوتبال بود. همه چیز از آن بازی لعنتی آرژانتین و نیجریه شروع شد. یادمان نمیرود؛ آن پرستاری که دست دیگو را گرفت و از مستطیل سبز بیرون برد، انگار داشت روح فوتبال را به مسلخ میبرد. وقتی خبر افدرین پخش شد، فقط تست دوپینگ مارادونا مثبت نشد، بلکه تست امید یک نسل منفی شد. ما مارادونا را در آمریکا از دست دادیم؛ همان مردی که نماد فوتبالی بود که بوی دلار نمیداد.

آن جام بیرحم، به جنازه رویاهای ما در کالبد دیگو هم قناعت نکرد. کالیفرنیا هنوز سنگینی سایه مردی را حس میکند که ایستاده مُرد. روبرتو باجو، با آن دماسبی جادویی، در فینال پاسادنا جوری مقابل چشمان جهان ویران شد که انگار تمام آرزوهای ما به آسمان رفت. آمریکا برای آن نسل که با گلکوچک بزرگ شده بود، نه سرزمین رویاها، که قتلگاه اسطورهها بود. فوتبالی که در آنجا دفن شد، نه پولکی بود، نه ماشینی و نه عروسکی؛ فوتبالی بود که میشد با آن زندگی کرد، نه اینکه فقط تماشایش کرد.
حالا پس از ۳۲ سال، دوباره قطار جام جهانی به همان ایستگاه رسیده است. دوباره آمریکا و دوباره دلهرهای که در جان ما ریشه دوانده. اما این بار، ترس ما فراتر از باجو و مارادوناست. حالا تیم ملی ما، با همه آن خاطرات غبارگرفته، قرار است پا به خاکی بگذارد که پیش از این، بزرگترین نابغهها را بلعیده است.
فارغ از اسطورههایی که در آن ینگه دنیای لعنتی بر باد رفتند، حالا ما ماندهایم و سرنوشتی که از همین حالا، بوی تکرار تاریخ را میدهد. آیا ۲۰۲۶ هم قرار است جامی باشد که در آن، آخرین تکههای قلب فوتبالیمان را برای همیشه دفن کنیم؟ تاریخ میگوید در آمریکا، رویاها به جای تعبیر شدن، به قتل میرسند...
بیشتر بخوانید: لعنت به آنها که تو را نبخشیدند/ وقتی آسمان کالیفرنیا هنوز بوی خون میدهد!



