پنجشنبه ۸ مرداد ۱۴۰۵ - ۱۵:۳۲
۰ |
۰

رازهای زندگی پدیده رئال؛ از دزدیدن سیب‌زمینی تا جنگ برای رویا/ خواهرم باور داشت من کریستیانوی بعدی هستم

یان دیومانده
زمان مطالعه: ۵ دقیقه

یان دیومانده، پدیده ساحل عاجی که زمانی با یک پیراهن فیک و نام رونالدو روی آن رویاپردازی می‌کرد، حالا در آستانه پیوستن به رئال مادرید است؛ ستاره‌ای که موفقیتش را به خواهر فقیدش تقدیم می‌کند.

یان دیومانده، پدیده ساحل عاجی که در آستانه انتقال به رئال مادرید قرار دارد، این روزها بار دیگر به سوژه محبوب هواداران فوتبال تبدیل شده است؛ نه فقط به خاطر استعداد فوق‌العاده‌اش، بلکه به دلیل داستان زندگی سخت و الهام‌بخش او.

وینگر جوان سال‌ها قبل، وقتی کودکی بیش نبود، رویای تبدیل شدن به کریستیانو رونالدو را در سر داشت. او حتی روی یک پیراهن تقلبی منچستریونایتد، نام «رونالدو» و شماره ۷ را با دست نقاشی کرده بود تا شبیه قهرمان دوران کودکی‌اش باشد.

یان دیومانده در کودکی

دیومانده پیش از جام جهانی، در نامه‌ای احساسی برای خواهر فقیدش روکسان، از مسیر سخت زندگی‌اش، روزهای فقر، تلاش برای رسیدن به فوتبال حرفه‌ای و لحظاتی که هرگز فراموش نمی‌کند، پرده برداشت. این نامه که توسط رسانه «The Players’ Tribune» منتشر شده، تاکنون بیش از ۸ میلیون بازدید داشته است.

او در بخشی از نامه‌اش نوشت:

روکسان عزیز، یادت هست وقتی کسی یک پیراهن فیک منچستریونایتد برایم خرید و من با یک ماژیک مشکی پشت آن نوشتم رونالدو ۷؟ ما نمی‌دانستیم ثروتمند بودن یا فقیر بودن یعنی چه. تنها چیزی که می‌دانستیم، معنای خوشحالی بود. یادت هست ۲۵ نفر در یک خانه در آبیجان زندگی می‌کردیم؟ مادرم می‌خواست سریال‌هایش را ببیند و بقیه می‌خواستند فیلم تماشا کنند. یادت هست چطور همیشه وانمود می‌کردم خوابم برده و بعد از نیمه‌شب آرام وارد اتاق تلویزیون می‌شدم؟ صدا را خیلی کم می‌کردم؛ شاید روی درجه ۲. در تاریکی فوتبال نگاه می‌کردم و رویا می‌ساختم.

یادت هست وقتی بزرگ‌ترها مرا در حال فوتبال بازی کردن روی خاک دیدند و به خاطر قدرت شوت‌هایم لقب روبرتو کارلوس را به من دادند؟ اما در سکوت ناراحت می‌شدم، چون قهرمان واقعی من CR7 بود. یادت هست وقتی برای فوتبال آن‌قدر از خانه دور شدم؟ فقط ۹ سال داشتم. به تیم اینتر فوت سود کوموئه رفتم، جایی نزدیک مرز غنا. فقط یک بچه کوچک بودم که تنها زندگی می‌کرد.

نمی‌دانم این داستان را برایت گفته بودم یا نه، اما من و بچه‌های دیگر گاهی به روستا می‌رفتیم و از شدت گرسنگی سیب‌زمینی می‌دزدیدیم. اسمش را گذاشته بودیم سرقت از بانک. دو نفر صاحب مغازه را سرگرم می‌کردند و بقیه با دو سیب‌زمینی فرار می‌کردند. حتی سیب‌زمینی‌های خوبی هم نبودند، اما برای ما طعم فوق‌العاده‌ای داشتند. هنوز هم غذای مورد علاقه‌ام سیب‌زمینی آب‌پز با کمی روغن است؛ چون مرا به آن روزها برمی‌گرداند.

یادت هست وقتی اولین کفش فوتبال واقعی‌ام را گرفتم و با آن خوابیدم؟ قبل از آن همیشه با همان صندل‌های پلاستیکی سفید بازی می‌کردم. حتی حالا که به خانه برمی‌گردم، هنوز با آنها فوتبال بازی می‌کنم. این سنت ماست. یادت هست وقتی به خانه می‌آمدم و تو به دوستان محله می‌گفتی: «چرا تمرین را متوقف کرده‌اید؟ یان قرار نیست برای شما ماشین بخرد. باید به کارتان ادامه دهید.» تو فقط ۱۰ سال داشتی، اما از همان زمان مدیر برنامه من بودی.

یادت هست چطور کنار هم می‌نشستیم و رویاپردازی می‌کردیم که به فرانسه برویم؟ اینکه روزی خرید کنیم، آپارتمان خودمان را داشته باشیم و من یک فوتبالیست ثروتمند با ماشین و خانه بزرگ شوم؛ تا تو دیگر نگران هیچ چیز نباشی. تو تنها کسی بودی که باور داشتی من می‌توانم کریستیانو بعدی باشم؛ زمانی که همه به من می‌خندیدند.

یادت هست وقتی در ۱۵ سالگی برای دبیرستان به آمریکا رفتم؟ آن‌قدر دلم برای خانه تنگ شده بود. ماه‌ها طول کشید تا بفهمم مردم چه می‌گویند. کنار یک پسر فرانسوی نشستم و او حرف‌های معلم را برایم ترجمه می‌کرد. یادت هست به تو زنگ زدم و گفتم: «باورت نمی‌شود، بچه‌های اینجا با معلم‌ها بحث می‌کنند.» در خانه ما حتی جرأت نمی‌کردیم جلوی بزرگ‌ترها پلک بزنیم. یادت هست وقتی نمی‌توانستم باور کنم بچه‌ها بعد از مدرسه سیگار می‌کشند؟ تو همیشه می‌گفتی انگار دارم در یک برنامه تلویزیونی آمریکایی زندگی می‌کنم.

یادت هست وقتی برای تست به بورنموث رفتم؟ چلسی، رنجرز، المپیاکوس و کریستال پالاس هم مرا امتحان کردند. حتی ازه و اولیسه بعد از یکی از تمرین‌ها پیش من آمدند و گفتند: «پسر، تو واقعاً بازیکن خوبی هستی.» اما هیچ‌کدام قراردادم را امضا نکردند. حتی تیم‌های دوم MLS هم مرا نمی‌خواستند. هیچ‌وقت دلیلش را نفهمیدم. بزرگ‌ترها همه چیز را مدیریت می‌کردند. فقط مرا در سراسر اروپا می‌بردند و جواب همه یکی بود: نه.

ویزایم تمام شد. رویایم تمام شد. مرا به آفریقا برگرداندند و با هم گریه کردیم. اما تو تنها کسی بودی که هرگز دست از باور کردن من برنداشتی. چند هفته بعد، با لگانس قرارداد بستم و این بار گریه‌هایمان از خوشحالی بود. آن زمانی بود که هنوز احساس داشتم. حالا دیگر چیزی حس نمی‌کنم. انگار دیگر انسان نیستم. از وقتی تو رفتی، درونم خالی شده است. حتی فکر نمی‌کنم روزی که خبر مرگت را شنیدم، اشکی ریخته باشم؛ فقط شوکه شده بودم.

چند هفته قبل از آن، اولین بازی‌ام را برای لگانس مقابل رئال مادرید انجام داده بودم. چه کسی در ۱۸ سالگی اولین بازی‌اش را برابر رئال انجام می‌دهد؟ یک رویا بود. اما بعد تبدیل به کابوس شد. یکی از اعضای خانواده مدام با من تماس می‌گرفت. ناراحت شده بودم و نمی‌فهمیدم چرا این‌قدر زنگ می‌زند. جواب دادم و او بدون مقدمه گفت: «خواهرت رفت.» گفتم: چی؟ گفت: «مرده.»

کسی در یک مهمانی چیزی داخل نوشیدنی‌ات ریخته بود و تو دیگر بیدار نشدی. رفتی. فقط ۱۵ سال داشتی. هیچ‌وقت جواب سوالاتم را پیدا نکردم. نمی‌دانم واقعاً می‌خواهم دلیلش را بدانم یا نه. شاید حسادت بود، شاید اتفاقی که در کشور ما رخ می‌دهد. شاید می‌توانستم از تو محافظت کنم. نمی‌دانم. سعی می‌کنم به برنامه خدا اعتماد کنم. تنها کاری است که می‌توانم انجام دهم. نمی‌خواهم فراموشت کنم، چون می‌دانم هرگز این کار را نمی‌کنم. تنها کاری که می‌توانم انجام دهم این است که از این درد استفاده کنم، سخت‌تر کار کنم و همه رویاهایی را که داشتیم، محقق کنم.

این نامه را نوشتم چون نمی‌توانم درباره این موضوع حرف بزنم. نوشتم تا بدانی مطمئنم همیشه زنده هستی. کاری می‌کنم همه دنیا نامت را بدانند. هر کاری که در زمین فوتبال انجام می‌دهم، برای توست. اتفاقات زیادی از آخرین باری که دیدمت رخ داده است. حتی خودت هم باور نمی‌کردی. می‌دانی چه چیزی دیوانه‌کننده است؟ بعد از اولین بازی‌ام مقابل رئال مادرید، پیراهنم را با امباپه عوض کردم. یادت هست وقتی او را در تلویزیون می‌دیدیم و تو می‌گفتی: «امباپه؟ بازیکن خوبی است، اما برادرم بهتر است.»

من در یک چیز اشتباه می‌کردم؛ هدفم ثروتمند شدن نبود. می‌بینم پول چه بلایی سر آدم‌ها، حتی خانواده‌ها، می‌آورد. وقتی در لگانس بودم، تمام درآمدم را به خانه می‌فرستادم. به جایی رسید که دیگر حتی پول نمی‌خواستم. فقط تبدیل به یک بار سنگین شده بود. درخواست‌ها تمام نمی‌شد، چون فکر می‌کردند من میلیونر شده‌ام. حتی یک آپارتمان هم نداشتم. در کمپ تمرینی، در اتاقی بدون تلویزیون زندگی می‌کردم؛ فقط فوتبال و خواب. فوتبال و خواب. خانه بزرگ و ماشین نمی‌خواستم. فقط می‌خواستم همه چیزم را برای فوتبال بگذارم تا به دنیا ثابت کنم خواهرم درباره من اشتباه نمی‌کرد.

وقتی به لایپزیش رفتم، همیشه دیر می‌رسیدم. البته نه دیر واقعی؛ اما در آلمان رسیدن سر وقت یعنی خیلی دیر کرده‌ای. پس تصمیم گرفتم همیشه ۹۰ دقیقه زودتر برسم. آن‌قدر زود می‌رسیدم که هم‌تیمی‌هایم مرا «آلمانی» صدا می‌کردند. تو همیشه می‌گفتی من در همه چیز زیاده‌روی می‌کنم. حق با تو بود.

بیشتر بخوانید: این بازیکن ۱۹ ساله گران‌ترین خرید تاریخ رئال مادرید می‌شود

یان دیومانده

وب‌گردی و دیدنی‌های ورزش

برچسب‌ها

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
captcha

پربازدید

پربحث هفته

منهای ورزش

بازرگانی

آخرین خبرها