۰
پنجشنبه ۱۶ شهریور ۱۳۹۶ - ۱۱:۳۱
۰ |
۰

از اينكه بعد از شكستن جمجمه‌ام زنده ماندم خوشحالم

پتر چک: دوست ندارم كلاه بپوشم ولی نمی‌خواهم خودم را به كشتن دهم

زمان مطالعه: ۱ دقیقه

پتر چک می‌گوید به دلیل بی‌پولی پدرش به جای هاکی روی به فوتبال آورده است.

پتر چک: دوست ندارم كلاه بپوشم ولی نمی‌خواهم خودم را به كشتن دهم

به گزارش خبرورزشی، پتر چك دروازهبان اين روزهاي آرسنال، گفتوگوي بسيار متفاوتي را با مجله فرانسوي «سوفوت» انجام داده كه در آن درباره شروع فوتبالش، علاقهاش به موسيقي، مورينيو، ويلاش بواش، آرسنال و خداحافظي از دنياي فوتبال صحبت كرده است. طبيعتاً با توجه به اينكه چنين مصاحبهاي بسيار مفصل و طولاني است فقط خلاصهاي از آن انتخاب شده كه در زير از نظر ميگذرانيد.

*پتر، تو در ورزشگاه دوسان ارنا، زماني كه در تيم ويكتوريا پلژن بودي فوتبالت را به صورت حرفهاي شروع كردي. با اين حال، اولين باري كه در زمين اين ورزشگاه بازي كردي را به خاطر داري؟

بله، 8 سالم بود. آن موقع در نصف زمين با دروازههاي كوچك بازي ميكرديم. آن زمان دروازهبان نبودم و بيشتر مثلاً هافبك چپ بودم. ديد خوبي در بازي داشتم و بيشتر توپهاي همتيميهايم به من ميرسيد. آنها به من پاس ميدادند تا بازيسازي كنم. خودم هم نميدانستم چرا ذاتاً ميتوانم خوب بازيسازي كنم. البته همان موقعها هم بازيكن سرعتي نبودم. رويهمرفته يك روز اتفاقي دروازهبان شدم.

* خب چطوري؟

من چند سالي دروازهبان هاكي روي يخ بودم. ميخواستم در اين ورزش مثل اسطورهام دومنيك هاسك شوم. در هاكي، پست دروازهباني هميشه جذبم ميكرد. خب مشكلي كه اين پست داشت اين بود كه خريدن تجهيزاتش خيلي پول ميخواست و براي خانوادهام تهيه اين وسائل كار چندان راحتي نبود. در نهايت پدرم كه ديگر توان تهيه اين وسائل را نداشت من را برد و گذاشت سر بازي فوتبال. خيلي زود فهميدم كه از اين ورزش هم لذت ميبرم ولي همانطور كه گفتم اتفاقي دروازهبان شدم؛ با يكي از دروازهبانهاي تيم در دوئل تكتك شدم كه در آن برخورد ساق پايم توسط آن دروازهبان شكست. نزديك به يك سال مصدوم بودم و به زحمت به فوتبال برگشتم. بعد از اينكه برگشتم زمان دويدن درد داشتم و تقريباً بيش از يك نيمه نميتوانستم دوام بياورم. يك روز كه مسابقه داشتيم دروازهبانهاي تيممان نيامدند و من رفتم درون دروازه و اتفاقاً روز بسيار خوبي را پشتسر گذاشتم. فردايش مربي دروازهبانها آمد و به من گفت از اين به بعد دروازهبان شوم ولي مربي تيم با او موافقت نميكرد چون من تنها چپ پاي تيم بودم. خلاصه اينطور شد كه براي يك مدتي من هم درون دروازه ميايستادم و هم جلو بازي ميكردم.

*كودكيات در پليژن چطور سپري شد؟

درست است كه هيچ امكاناتي نداشتيم ولي واقعاً خوشحال بوديم؛ نه پلياستيشني، نه كامپيوتري، نه تلويزيوني. خب آن زمان، ما هنوز در يك كشور كمونيستي زندگي ميكردیم...  تنها چيزي كه داشتيم ورزش و رفقا بودند. بسكت بازي ميكرديم، ميرفتيم هاكي و دووميدانيكار ميكرديم...  بدنسازي و ورزشهاي گروهي و اين موارد برايمان عادي بود. فقط به فعاليت در يك رشته ورزشي بسنده نميكرديم. اتفاقاً همين مورد رمز موفقيت كشور در آن دوره زماني بود. ورزش ميكرديم چون كار ديگري نداشتيم كنيم.

*ميگويند وقتي به مدرسه ميرفتي نمراتت خيلي خوب بوده است.

البته مادرم ميگويد كه من هيچ وقت از نمراتي كه ميگرفتم راضي نبودم. در جمهوري چك به دانشآموزان از يك تا 5 نمره ميدهند؛ يك بهترين نمره است. خب وقتي به خانه ميآمدم و نمره 2 ميگرفتم حسابي ناراحت ميشدم چون هميشه ميخواستم بهترين باشم. غالباً به مادرم ميگفتم: «اگر ميتوانم 100 درصد را انجام دهم چرا بايد به 99 درصد راضي باشم؟» اين روزها در زندگيام هم همينطور هستم. هميشه ميخواهم يكي از بهترينها باشم.

*اكتبر 2006 اتفاقي برايت افتاد كه نميشود دربارهاش حرف نزد؛ همان موقع كه استيفن هانت جمجهات را شكست. از اين نميترسيدي كه ممكن است تمام چيزهايي كه در فوتبال ساخته بودي بر باد برود؟

مورد اول، از اينكه زنده ماندم خوشحال بودم. مورد دوم اينكه خودم را براي هر چيزي مهيا كرده بودم چون به من گفته بودند بدترين حالتش اين است كه مجبور شوي براي هميشه فوتبال را كنار بگذاري ولي دست به هر كاري زدم تا دوباره به فوتبال برگردم. هر دقيقه از عمرم را وقف بازگشتم به فوتبال كردم. خوشبختانه بدنم به درمان جواب مثبت داد؛ همه چيز 100 درصدي شد و مغزم هم هيچ مشكلي نداشت. خيلي شانس آوردم.

*اين كلاه محافظي كه هنگام مسابقه روي سرت ميگذاري، ناراحتت نميكند؟

خب دوست دارم بدون اين كلاه بازي كنم ولي ممكن است مشكلاتي براي سلامتيام به وجود بيايد. كسي نميداند اگر يك بار ديگر به سرم ضربه بخورد ممكن است چه اتفاقي بيفتد. ترجيح ميدهم كلاه روي سرم باشد تا درباره سلامتيام ريسك كنم و خودم را به كشتن دهم.

*هنوز هم در سرت لخته داري؟

بله، تا آخر عمرم هم ميماند...  آن روزهاي اول هر وقت ميرفتيم فرودگاه چيزي در سرم سوت ميكشيد. البته اثراتش ديگر اين روزها خيلي كمتر شده و سرم كمتر سوت ميكشد.

*تو بعد از ليگ كشورت به رن در فرانسه رفتي و بعد به چلسي رسيدي و آنجا به افتخارات زيادي رسيدي. در چلسي تو در كنار تري، دروگبا و لمپارد گروهي را تشكيل دادي كه به آن «كميته بريج» ميگفتند. همان كميتهاي كه مورينيو خيلي به آن اعتماد داشت. دقيقاً چه كار ميكرديد؟

كارمان هندل كردن اتفاقات رختكن بود. وقتي در تيمي هستي كه 5 يا 6 بازيكن هميشه ثابت هستند و 10 تا 15 نفر ديگر در تركيب اصلي جايي ندارند، كنترل كردن شرايط كمي سخت ميشود، تنش به وجود ميآيد. در هر تيمي رقابت وجود دارد و لحظات سختي رقم ميخورد. بعضيها اين فضا را دوست دارند ولي بعضيهاي ديگر نه ولي تحت هر شرايطي بايد به كار تيمي در زمين احترام گذاشت. اگر كسي سر تمرين بيايد سلام كند يا نكند، به خودش مربوط است ولي اگر در زمين مسابقه به اين نياز داشته باشم كه يكي من را پوشش دهد و داد بزنم «پوششم بده»، بايد اين كار را كند. در زندگي تيمي، زمين تصميم ميگيرد وگرنه زندگي شخصي هركس به خودش مربوط است.

*با اين حال زماني كه فيليپه اسكولاري از چلسي اخراج شد، انگشت اتهامش را سمت همين كميته گرفت و خيلي به ويژه تو را مقصر عنوان كرد.

اين فرضيه خودش بود ولي راستش را بخواهيد هيچ وقت نفهميدم چرا من را مورد هدف قرار دارد. شرايط با او خوب پيش نميرفت و ما تلاش ميكرديم اوضاع را درست كنيم. شايد اسكولاري متوجه اين داستان نشد. متأسفانه شايد آدمي بود كه سعي ميكرد دنبال كسي بگردد تا تقصيرات و كمكاريهايش را گردن او بيندازد. البته اين را هم بگويم كه اگر از چلسي نميرفت ما شايد يازدهم هم نميشديم. تيم در بنبست گير كرده بود.

*تو چلسي را سال 2015 و بعد از اينكه همه جامها را به دست آوردي ترك كردي و به آرسنال رفتي. الان چند سالي ميشود كه از آرسنال به عنوان يك تيم بازنده ياد ميكنند. اين برچسبي كه به اين تيم خورده را درك ميكني؟

وقتي به آرسنال آمدم به خودم گفتم: «اوكي، آرسنال 10 سالي ميشود كه ليگ برتر را نبرده ولي ميخواهم شرايط را مهیا و براي قهرماني شانس داشته باشيم». نميخواستم ليگ برتر انگليس كه به نظرم بهترين ليگ دنياست را ترك كنم و بروم. ميخواستم بمانم و باز براي قهرماني بجنگم.

*ولي الان آرسنال براي اولين بار از سال 1996 حتي در ليگ قهرمانان اروپاي فصل آينده هم شركت نميكند... 

شرايط متناقض است: فصل گذشته با 75 امتياز پنجم شديم در حالي كه فصل قبلش با 71 امتياز دوم شده بوديم. بايد بفهميم كه ليگ برتر پيشرفت كرده. زماني كه من به ليگ برتر رسيدم فقط منچستريونايتد بود. آن زمان نه صحبت از چلسي بود، نه سيتي و نه حتي تاتنهام...  حالا رقابت خيلي زياد است. بردن يك مسابقه هر فصل سختتر از فصل قبل ميشود.

*اين روحيه پيروزيطلبي را از مورينيو به ارث بردهاي؟

وقتي از پورتو به چلسي آمد يك چيز را قانون كرد: او از باشگاهي آمده بود كه دومي در ليگ برايش غيرقابل قبول بود. همين روحيه را به چلسي تزريق كرد. مورينيو فقط به پيروزي فكر ميكرد، حالا به هر قيمتي كه شده. از مساوي متنفر بود. اگر با تساوي به رختكن برميگشتيم ميدانستيم ناراضي است. از طرفي او ميخواست هر طور شده از نتيجه يك-صفري كه به دست آورده بوديم مواظبت كنيم حتي در شرايطي كه ميشد آن بازي را 5 بر صفر كرد. برايش بازي زيبا بيمعني بود، مورينيو فقط نتيجه را ميخواست. فلسفه آرسنال ولي كاملاً متضاد است: ما به هر قيمتي به دنبال برد نيستيم بلكه ميخواهيم زيبا بازي كنيم و حالا به اين خواستهمان نزديك شديم.

*راستي پدرت هنوز هم آن دفترچهاي كه آمار عملكردتهايت را در آن يادداشت ميكند، دارد؟

بله! هنوز آن را دارد.. از سال 1999 كه اولين بازي رسمي و حرفهاي را برگزار كردم تا به حال، آمار را دارم. آخرين باري كه او را ديدم گفتم شايد ديگر زمانش رسيده كه نتبرداري از بازيهايم را بس كني. البته با خنده و شوخي به او گفتم ولي جوري رفتار كرد كه انگار هيچ راهي وجود ندارد.

وب‌گردی و دیدنی‌های ورزش

برچسب‌ها

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
captcha

پربازدیدها

آخرین خبرها

منهای ورزش

بازرگانی