باورش نه سخت است و نه غیرممکن؛ تلخ است، مثل زهر. بوسنی و هرزگوین، تمام آرزوهای ملتی را که فوتبال در رگهایشان جریان دارد، یکجا دفن کرد. حالا صعود به جام جهانی برای ایتالیا نه یک هدف، که به یک رؤیای دستنیافتنی تبدیل شده است؛ آن هم برای سومین بار متوالی. فوتبال جهان از امروز میتواند وارد یک عزای عمومی شود؛ عزای تیمی که دههها با نسلهای مختلفش برای ما خاطره ساخت و حالا تنها چیزی که از آن باقی مانده، ویرانهای از یک افتخارِ قدیمی است.
حتی از دست «گتوزو» و «بوفون» هم کاری ساخته نبود. انگار پلیآف برای آتزوریها دیگر یک رقابت نیست، بلکه پلی است برای تجدید پیمان با شکست. این انباشتِ حقارتبارِ ناکامیهاست که از آن ایتالیای دوستداشتنی و مغرور، چهرهای مغموم و درهمشکسته ترسیم کرده که دیگر هیچکس از رویارویی با آن نمیترسد.
در میان این هجومِ سیاهی، نمیتوان از کنار نام «روبرتو باجو» بیتفاوت گذشت. او که در آن ظهر داغ و سوزانِ تابستان ۱۹۹۴ در آمریکا، ضربه پنالتیاش را به آسمان کالیفرنیا شوت کرد و طعمِ تلخِ «ایستاده مردن» را چشید. باجو از آن روز به بعد، دیگر هرگز آن اعجوبه همیشگی نشد؛ او کوهی از غم را سالهای سال با خود حمل کرد، در حالی که سنگینیِ نگاهِ بیرحمانه کسانی را حس میکرد که او را بابت آن یک ضربه نافرجام هرگز نبخشیدند.

چقدر بیرحم و بیمروت بودند آنها که یادشان رفت اگر همین باجو نبود، اصلاً فینالی در کار نبود؛ فراموشکارانی که برای یک پنالتی، بر طبل نفرت کوبیدند و آن چهره دوستداشتنی را صد سال پیر کردند. اما انگار تاریخ، تقاصِ آن بیانصافی را امروز پس میگیرد. امروز که صعود به جام جهانی برای ایتالیاییها به یک حسرت بزرگ و ابدی تبدیل شده، شاید بفهمند که از دست دادن آن پنالتی در فینال، چقدر باشکوهتر از این ذلتِ امروزی بود.
گویا خدا آنها را نبخشید؛ نبخشید و نبخشید تا امروز در حسرتِ همان ایستاده مردنِ باجو بمانند. وضعیت لبالب از نکبتِ تیم ملی ایتالیا در روزگار کنونی، یک حقیقت را فریاد میزند: وقتی به اسطورههایت رحم نکنی، فوتبال هم به تو رحم نخواهد کرد.
بیشتر بخوانید: طعنه کلینزمن به ایتالیاییها؛ چرا اینقدر محافظهکار هستید؟


