۰
زمان مطالعه: ۱ دقیقه

تنها انسان روی زمین بود که پیغام‏‌های زندگی‏‌اش را با پاهایش منتقل می‏‌کند، نه زبانش. مردی که راه رفتنش در زمین فوتبال هم بی‏‌شباهت به سامبا نبود.

پیام‌آور دموکراسی

به گزارش خبرورزشی، به نقل از روزنامه سازندگی، او را با چیز‌های زیادی می‏‌شناسند. به مو‌های آشفته و درهم‏‌تنیده‏‌اش، به صورت آبله‏‌زده‏‌اش که حکایت از کودکی سختش داشت، به پا‌های نازک و ضعیفش که ربطی به فوتبالیست‏‌ها نداشت، به قد بلندش که دنیای فوتبال تا آن روز ستاره قدبلندی مانند او را با این حجم از تکنیک ندیده بود. به اینکه هنوز هم هر وقت تیم ملی برزیل وارد جام‏‌جهانی می‏شود، همه موسفیدکرده‏‌های فوتبال، دنبال بازیکنی با مشخصات او در لباس سلسائو می‏‌گردند. آن کاپیتان افسانه‏‌ای، با دریبل‏‌های ناب، فلسفه خاص و نگاه عجیب‏‌وغریبش به زندگی که پزشکی مدافع دموکراسی و مبارز سیاسی بود، و البته معتاد به الکل و پیش از همه این‌ها یک فوتبالیست. مردی که برای فوتبال هیچ‏‌وقت از لیگ برزیل بیرون نیامد و حتی وقتی مدیران اینترمیلان برای خریدنش تلاش کردند، ترجیح داد در لیگ برزیل بماند و مانند پیامبر با پا‌های نی‏‌قلیانی، هواداران فقیر برزیلی را خوشحال کند؛ از بوتافوگو به کورینتیانس، از فلامنگو به سانتوس. پیامبری که به دنبال دموکراسی بود و یک‌بار در مصاحبه‏‌ای گفته بود: «اگر مردم طرف من نبودند، هیچ‏‌کس به حرف‏‌های من گوش نمی‏‌کرد.» پیامبری که به سرنوشت هم‌نامش، سقراط وفادار ماند و مانند هم‌تای یونانی‏‌اش که منکر خدایان شد و جام زهر را نوشید، آن‌قدر نوشید تا بدنش فرو بریزد. یک‌بار در جواب کسی که از او پرسیده بود آیا به کوکائین هم اعتیاد دارد، گفته بود در زندگی‏اش سه‏ رذیلت دارد؛ زن، سیگار و الکل. رذیلت سوم بالاخره کارش را تمام کرد و رسالت پیامبر دموکراسی را نیمه‏‌تمام گذاشت.

تنها انسان روی زمین بود که پیغام‏‌های زندگی‏‌اش را با پاهایش منتقل می‏‌کند، نه زبانش. مردی که راه رفتنش در زمین فوتبال هم بی‏‌شباهت به سامبا نبود. کاپیتانی فوق‏‌العاده با سبک منحصربه‌فرد که دوبار در جام‏‌های جهانی بازوبند کاپیتانی برزیل را روی بازوهایش بست و هیچ‏‌وقت هم قهرمانی‏‌های نسل پله و برزیل دهه ۷۰ را تکرار نکرد. بعد از شکست از ایتالیا در فینال جام‏‌جهانی ۱۹۸۲ آن‌قدر افسرده شد که تصمیم گرفت از بازی‏‌های ملی خداحافظی کند و خطابه‏‌اش را درباره جام‏‌جهانی صادر کرد: «جام‏‌جهانی شبیه نمایشگاهی است که محصولات‏تان را برای فروش عرضه می‏‌کنید و خریداران هم برای خرید سراغ‏تان می‏‌آیند. برزیل فانتزی و عشق و لذت را برای فروش آورد و ایتالیا احتیاط و ترس را.» هرچند چهار سال بعد دوباره به سلسائو برگشت و کاپیتان آن‌ها در جام ۸۶ بود. اما فانتزی برزیلی سوکراتس و یارانش باز هم خریداری در جام‏جهانی نداشت، چون مارادونا لذت و فانتزی و عشق بهتری را به مردم دنیا فروخت. قبل از خداحافظی‏‌اش از تیم‏ ملی برزیل گفته بود احتمالا ما آخرین تیم بزرگی بودیم که شبیه خودمان بازی کردیم. فیلسوف لاغراندام تکنیکی درست می‏‌گفت. بعد از خداحافظی نسل سوکراتس، برزیل هیچ‏‌وقت شبیه خودش بازی نکرد؛ ‏تیم جام‏‌جهانی ۹۰، بدون ستاره و گمنام بود. تیم ۹۴ با اینکه قهرمان جهان شد، اما به فلسفه فوتبال برزیلی پشت کرد. نسل‏‌های بعدی هم همین‏‌طور. روز خداحافظی سوکراتس برای برزیلی‏‌ها روز تهی شدن از آخرین شاعر زنده دنیای فوتبال بود.

دکتر سوکراتس؛ پیام‌آور دموکراسی

دکتر آماتور، عاشق لنون
اولین‏‌روزی که سر تمرین تیم آماتور‌های بوتافوگو رفت، متوجه تفاوت‏‌هایش با دیگر بازیکنان شد. همه جوانانی که برای تست دادن به تمرین بوتافوگو رفته بودند، از رویاهایشان می‏‌گفتند؛ رویای فتح جام‏‌جهانی و بازی در بزرگ‏ترین باشگاه‏‌های برزیل. از الگوهایشان؛ پله و گارینشا. اما هیچ‌کدام این‌ها برای سوکراتس جذاب نبودند. او رویای برزیل آزاد از دیکتاتوری نظامی‏‌ای را که آن روز‌ها کشورش درگیر آن بود، داشت؛ الگوهایش هم ربطی به فوتبال نداشتند. قهرمانان او فیدل کاسترو و چه‌گوارا بودند و البته جان لنون، خواننده گروه ضدجنگ بیتل‏‌ها. به خاطر همین از تمرین بوتافاگو بیرون زد و رفت سراغ پزشکی و تا پایان درس‏‌های پزشکی به فوتبال بازنگشت و بهترین سال‏‌های عمرش را در کلاس‏‌های دانشکده پزشکی گذراند. بعد از تبدیل شدن به یک پزشک، به فوتبال برگشت؛ هرچند فوتبال برایش در درجه دوم اهمیت قرار داشت و اولویتش چیز‌های دیگری بود. به خاطر جنبش «دموکراسی کورینتیانس» به این باشگاه رفت تا در تنها باشگاه برزیلی‏‌ای بازی کند که نماد مخالفت با حکومت نظامی در برزیل بود و به شیوه‏‌ای دموکراتیک اداره می‏‌شد. یک‌بار گفته بود اگر امکان داشت، جوری در زمین راه می‏‌رفت که با پاهایش متن آهنگ «صلح» جان لنون را روی چمن ورزشگاه بنویسد. اتفاقی که البته هیچ‌وقت نیفتاد، اما پا‌های او همیشه در زمین پیامبر صلح بودند؛ پیامبری که انگار از سواحل ریودوژانیرو مبعوث شده بود تا آرامش ساحل ریو را به همه دنیا هدیه بدهد. پیام‌آور که بزرگترین حسرتش حک نکردن آهنگ صلح لنون روی چمن ماند: «تصور کنین که بهشتی وجود نداره... جهنمی هم زیر پای ما نیس.. بالای سر ما فقط آسمونه... تصور کنیم که تمام مردم دنیا برای امروزشون زندگی می‏‌کنن. تصور کنین که تمام مردم، تمام دنیا رو به اشتراک بذارن. تصور کنیم همه در صلح زندگی می‏‌کنیم.»

سه ‏فیلسوف
پدر سوکراتس در برزیل فقیر دهه ۵۰ به دانشگاه رفت. پدر نام سه فیلسوف و ادیب بزرگ یونان را روی فرزندانش گذاشت تا در آینده تبدیل به آدم‏‌های مهمی شوند. نام‏‌های ارسطو، سوفوکل و سقراط را انتخاب کرد و روی سه فرزندش گذاشت. پدر به جای زمین فوتبال، فرزندانش را به دانشگاه فرستاد و سوکراتس و رای که دو برادر کوچک‏تر بودند، احتمالا مدیون همین تصمیم پدر شدند. ستاره‏‌هایی که هر دو تحصیلات عالیه پیدا کردند، هر دو در دنیای فوتبال صاحب‌نام و شناخته‏‌شده شدند و هر دو بازوبند کاپیتانی تیم ملی برزیل را هم روی بازو بستند تا آرزو‌های پدر فقیر و کم‏‌بنیه‏‌شان را برآورده کنند. خود سوکراتس همیشه با شیوه نام‌گذاری پدرش شوخی می‏‌کرد و در جواب نام سقراط که پدر برایش انتخاب کرده بود می‏گفت: «من در حالی به دنیا آمدم که پدر به صفحه‏‌های آخر کتاب جمهوریت سقراط رسیده بود.» رای و سوکراتس هر دو شبیه هم بودند. بازی در پست هافبک هجومی را به دیگر پست‏‌های فوتبال ترجیح دادند، چون بهترین جای زمین چمن بود که می‏‌توانستند از فکر و هوش‏شان هم استفاده کنند و فوتبال را به چیز جذاب‏‌تری تبدیل کنند. برادر بزرگ‏تر تنها چندماهی بازی در باشگاه فیورنتینا را تجربه کرد و وقتی باشگاه ایتالیایی بندی در قرارداد سوکراتس گنجاند که او را از نوشیدن الکل و فعالیت جنسی در شب قبل از مسابقه برحذر می‏‌داشت، عطای بازی در اروپا را رها کرد و به برزیل بازگشت. برادر کوچکتر هم راه سوکراتس را رفت. رای، کارش را در بوتافوگو شروع کرد، به سائوپائولو رفت و چندسالی در پاری‌سن‏‌ژرمن بازی کرد، اما او هم بازی در اروپا را تاب نیاورد و به برزیل بازگشت و در لباس تیم شهرش سائوپائولو از دنیای فوتبال خداحافظی کرد.

پیام‌آور دموکراسی

پانزدهم رأی بده
وقتی با فشار مطبوعات و این سوال روبه‏‌رو می‏‌شد که چطور به عنوان فوتبالیست می‏‌تواند چنین زندگی درهم‏‌وبرهم و بی‏‌نظمی داشته باشد، جواب می‏‌داد: «من فوتبالیست نیستم، من هنرمندم» حتی اگر او را یک هنرمند فرض کنیم، دغدغه‏‌های سیاسی‏‌اش بر هر چیزی غلبه می‏‌کرد. او در باشگاه کورینتیانس جنبشی را رهبری می‏‌کرد که به جنبش دموکراسی کورینتیانس معروف شد. حرکتی سیاسی علیه فضای خفقان و رعب ‏و‏ وحشت نظامیان در برزیل. برای مخالفت با حکومت دیکتاتور برزیل، همه‏‌چیز در باشگاه کورینتانس با رأی‏‌گیری انجام می‏‌شد؛ انتخاب رئیس باشگاه، کادر مدیریتی، سرمربی، کاپیتان و ساعت‏‌های تمرین. بازیکنان باشگاه به رهبری سوکراتس یک‌سال پیراهنی را پوشیدند که رویش نوشته بود «پانزدهم رأی بده» و اشاره به تاریخ انتخابات ریاست‏‌جمهوری در برزیل داشت. تیم دموکرات سوکراتس طی سال‏‌های ۱۹۸۲ و ۱۹۸۳ دو بار قهرمان جام پائولیستا شد تا جنبش دموکراسی کورینتیانس با جام همراه شود.

پایان یک پیام‌آور
پیام‌آور صلح و دموکراسی خیلی زود مرد. در ۵۷ سالگی و در‏حالی‏ که برای شام با دوستانش بیرون رفته بود، به خاطر مصرف افراطی الکل دچار مشکل کبدی شد و بدن فروریخته‏‌اش برای همیشه از کار افتاد. ۶ سال بعد از مرگ تله سانتانا، رهبر برزیل ۱۹۸۲ -که جذاب‏‌ترین تیم تاریخ جا‏م‏‌های جهانی لقب گرفت- سوکراتس هم رفت. چند هفته بعد طرفداران کورینتیانس به احترامش در مسابقه برابر پالمیراس سکوت کردند و در پایان همان مسابقه کورینتیانس بعد از شش‏ سال قهرمان لیگ برزیل شد. آخرین آرزوی سوکراتس هم تحقق پیدا کرده بود؛ «دوست دارم یک‌شنبه‏‌ای بمیرم که کورینتیانس قهرمان شده باشد.» دکتر فیلسوف به رویایش رسید؛ حتی اگر قهرمانی کورینتیانس به جای یک‌شنبه، روز شنبه ثبت شده باشد هم فرقی نمی‏‌کند. ۷ سال از مرگ او می‏‌گذرد و همه او را با سربندی به یاد می‏‌آورند که رویش دموکراسی نوشته شده بود و در تمام مسابقات فوتبال روی پیشانی‏‌اش می‏‌بست. همه او را به خاطر تناقض‏‌های عجیب زندگی‏‌اش -فوتبال و زن‏‌بارگی و الکل و سیاست و دموکراسی‏‌خواهی- به یاد می‏‌آورند و گه‌گاهی ستونی درباره‏‌اش می‏‌نویسند. اما کسی از این نمی‏‌نویسد که چطور به ستاره‏‌پروری دنیای فوتبال پوزخند می‏‌زد و ستاره‏‌های مشهور دنیای فوتبال را که جز پول و فوتبال اهمیتی برای مردم قائل نبودند، مسخره می‏‌کرد. از اینکه پله، هموطنش را با تندترین انتقادات می‏‌نواخت و درباره‏‌اش می‏‌گفت: «همه سیاه‏‌های دنیا طعم نژادپرستی را چشیده‏‌اند جز پله. پله تنها سیاهی بود که به جای سختی طعم پول را چشید و هیچ‏‌وقت رویایی جز پول نداشت.» هفت‏ سال از مرگ سقراط فوتبال می‏‌گذرد و کسی از این نمی‏‌نویسد که او آخرین پیام‌آوری بود که برای هدایت مردم روی چمن فوتبال مبعوث شده بود.

دکتر سوکراتس؛ پیام‌آور دموکراسی

۱۰ جمله به یادماندنی دکتر سوکراتس

* برزیل ترسناک من
ماکیاولی ادعا می‏‌کند ترسناک بودن، درجه‏‌ای بالاتر از دوست‏‌داشتنی بودن و جذابیت دارد. اما برزیل من به ماکیاولی اعتقادی ندارد. برزیل من را هم می‏‌ترساند، هم دوست‏‌داشتنی است. با موقعیت‏‌های گلی که می‏‌سازد، ترسناک است و هر علاقه‏‌مند فوتبالی دوستش دارد. به خاطر همین هم از آفریقا تا خاورمیانه لباس برزیل را می‏‌پوشند؛ چون هم به‏شان قدرت می‏‌دهد، هم جذابیت.

* هیچ فوتبالیستی در تاریخ فوتبال را ترک نمی‏‌کند؛ این فوتبال است که بازیکنان را ترک می‏‌کند.

* در حال نوشتن رمانی هستم که در جام‏‌جهانی ۲۰۱۴ می‏‌گذرد؛ برزیل و آرژانتین به فینال می‏‌رسند و آرژانتین با گل مسی قهرمان می‏‌شود.

* مردم در برزیل شبیه اروپایی‏‌ها زندگی نمی‏‌کنند. در اروپا آدم‏‌ها برای یک سال آینده‏شان برنامه‏‌ریزی می‏‌کنند، اما در برزیل همه‏‌چیز در ۱۵ دقیقه آینده خلاصه می‏‌شود.

* جام‏‌جهانی ۱۹۸۲ مانند اغوا شدن به وسیله زیباترین زن جهان بود و ما دقیقا در لحظه‏‌ای شکست خوردیم که مشغول اغواگری بودیم.

* حاضرم تمام گل‏‌هایم را بدهم تا کشورم جای بهتری برای زندگی شود.

* اسم یکی از فرزندانم را فیدل گذاشتم و مادرم با اعتراض گفت این اسم اصلا عادی نیست. چند ثانیه با تعجب نگاهش کردم و گفتم ببین خودت چه اسمی را برای من انتخاب کرده‏‌ای؛ سقراط به نظر تو عادی بود؟!

* زیکو پادشاه بود و من یک پرنسس. همیشه این پادشاه است که باقی مردم را دنبال خودش می‏‌کشد و زیکو در تیم برزیل همان کسی بود که ما دنبالش می‏‌رفتیم.

* فوتبال طی یک حادثه وارد زندگی من شد؛ از اول هم به سیاست علاقه بیشتری داشتم.

* اگر مردم قدرت گفتن چیزی را نداشته باشند، من آن را خواهم گفت. پاهایم صدایم را بلندتر می‏‌کنند.

وب‌گردی و دیدنی‌های ورزش

برچسب‌ها

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
captcha

پربازدید امروز

آخرین خبرها

منهای ورزش

بازرگانی