در شب سرد ویلا بلمیرو، وقتی سانتوس با تساوی ۱-۱ مقابل دپورتیوو رکولتا متوقف شد، چیزی فراتر از امتیازات بازی از دست رفت. نیمار، فوق ستارهای که با گل زودهنگامش امید را زنده کرده بود، در پایان بازی در قالب زخمیترین نسخه خودش با هواداران روبرو شد. او که تاب شنیدن واژه لوس را نداشت، در مسیر منتهی به تونل ورزشگاه، با ایستادن مقابل یک هوادار و مسخره کردن ظاهر او، لرزه بر اندام خاطرات انداخت.
نیمار خشمگین فریاد میزد: «باید بیشتر تمرین میکردی. داری چاق میشی! حالا راضی شدی؟ من لوسم؟ من اینجا تمام وجودم را میگذارم. بیا، این هم یک دقیقه شهرت برای تو!»
این جملات گزنده، ما را به سفری دور میبرد؛ به روزهایی که نیمار نه شهرتی داشت و نه ثروتی، اما قلبی داشت به وسعت تمام رویاهای برزیل. او هم مثل تمام پسربچههای زاغهنشین، طعم گرسنگی را چشیده بود.
روزی را تصور کنید که نیمارِ کوچک در یک سوپرمارکت، دست مادرش را میکشید و با چشمانی که برق میزد، یک شکلات میخواست. اما مادر، با دستانی خالی و صدایی لرزان، حقیقتی تلخ را در گوشش زمزمه کرد: «پولمان به نان شب هم نمیرسد، چه برسد به شکلات...»

آن روز قطرههای اشک، روی صورت نحیف پسربچهای چکید که عهد کرد دنیا را تغییر دهد. او به مادرش قول داد: «روزی آنقدر ثروتمند میشوم که برایت یک کارخانه شکلاتسازی میخرم.»
و او به قولش عمل کرد. نیمار امروز صاحب همان کارخانه است. او حالا میتواند تمام شکلاتهای دنیا را بخرد، اما انگار دیگر نمیتواند قلب آن هواداری را بخرد که شاید تمام دلخوشیاش، بازی ستارهای بود که حالا به ظاهر او نیشخند میزند. نیمار حالا هر چقدر بخواهد میتواند شکلات بخورد، اما دیگر آن بچه ساده نیست که با یک محبت کوچک، تمام دنیا را مال خود میدید.
کاش همه چیز در همان کودکیها باقی میماند. کاش همه ما بچههای ساده همان روزگار بودیم؛ حتی شده به خاطر حسرت یک عدد شکلات...
بیشتر بخوانید: خاطره تلخ نیمار از جام جهانی ۲۰۲۲؛ انگار در مراسم خاکسپاری خودم بودم...


